کوچه شماره ۱۲

روایات یک کوچه

اگر

اگه بگم دیروز به خودکشی فکر می کردم بی راه نگفتم .

مگه داریم این همه خبر بد؟

آدم یواش یواش به وجود خدا شک می بره! آخه چطور ممکنه. هم خبرهای بد خصوصی هم خبرهای بد عمومی ..

یا خدا نیست ..

یا خدا انسان رو به حال خودش رها کرده که بهش نشون بده که بیا دیدی نتونستی خودت دنیای خودتو اداره کنی؟

مث یه بچه کوچیک که نمی تونه گوه خودش رو جمع و جور کنه و اگر بزرگتری نباشه توی گوه خودش می مونه تا زخم شه و عفونت کنه و آخر توی گه خودش دست و پا زنان بمیره!

خیلی تفکر عجیبیه . ولی ما انسانها که خودمون بهتر از خودمون می دونیم که خراب کردیم اونم حسابی!

انسان میگه خدا کیلو چنده من خودم دنیا رو اداره می کنم . 

فعلا که داریم از دنیایی که انسان داره اداره اش می کنه زجر می کشیم و می بینیم چه گندی عه!

فشار اومده خزعبلات می گم . 

همتون رو خوندم ولی نظر ندادم . پس نظراتم رو می بندم که مجبور نشین نظر بدین چون من ندادم ..

۲۱
اینجا کوچه دوازدهم است . روایات و اتفاقات یک کوچه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان