کوچه شماره ۱۲

روایات یک کوچه

نیلگون هم رفت ..

متاسفانه وقتی داشتم وبلاگ دوستانم رو چک می کردم دیدم که یک وبلاگ خوب دیگه خاموش شد برای همیشه . در دیار نیلگون وبلاگی بود که حتی قبل از نوشتن کوچه دوازدهم اون رو دنبال می کردم . همیشه عادت دارم خیلی از وبلاگ ها رو به صورت خاموش دنبال می کنم و حتی رد ای پی هم از خودم براشون نمی گذارم . خیلی خبر جالبی نبود . شاید برای همین خاطر بود که وقتی رفتم به پست آخرش روی دکمه قرمز رنگ مخالف زدم و رای مخالف به رفتنش دادم .

بد نمی نوشت . روزانه های عادی ای که شاید از یک فیلتری به اسم افکار رد میشن و با قلم خودش روی وب ثبت میشن . روز نوشته هایی که زیاد هم بد نیستن و آدم دوست داره بدونه در روزمرگی های او چه گذشت . او هم مثل من و مثل خیلی های دیگر می نوشت و ادامه میداد . به همین منظور رفتن او قطعا یک چراغ دیگر را برای همیشه خاموش کرد . یک چراغ از چراغستان وبلاگ نویسی فارسی .

نیلگون و نوشته هایش را دوست داشتم و چون هیچ ابزار ارتباطی برای این که بشه باهاش در تماس بود وجود نداشت گفتم که برای خداحافظی انقدر ارزش داشت که برایش یک پست بنویسم و نوشتم . شاید منی که تازه رفتم و به خاطر محبت دوستان عزیزم دوباره بازگشتم بیشتر درکش کنم . گاهی وقتی ها واقعا آدم خسته میشه و نمی تونه . نمی تونه ادامه بده . می بینه اصلا صرف نمی کنه ادامه دادن ... وقتشه که دکمه خاموش شدن رو بزنه و برای همیشه بره

نیلگون عزیز حتی اگر آدرس ایمیلی داشتم ازت هم باز این پست خداحافظی رو برایت می نوشتم . امیدوارم هرجا که هستی سلامت باشی و اگر روزی دلت خواست باز گردی و بنویسی . گرچه دقیقا می توانم حس و حالت رو درک کنم . از اینکه مدتی نوشتی و گذاشتی من و دیگر مخاطبانت دوستی داشته باشیم از تو ممنونم و همین که تا به امروز پشت تریبون وبلاگ خودت نوشتی بهت افتخار می کنم .

امیدوارم همیشه آسمون برای تو آبی ترین آبی ها باشه و بتونی هر چیزی که فکر می کنی برات بهترینه به دست بیاری . قطعا دوست نداشتم پست آخر تورو ببینم . همانطور که خیلی ها دوست نداشتن پس آخر من رو ببینند . حتی نمی دانم که این مطلب که برات نوشته شده رو می خوانی یا نه . ولی همیشه رفتن سخته . هر کسی که خاموش بشه به اندازه خودش اثر می گذاره .

هر جا هستی برات بهترین ها رو آرزو می کنم . ای کاش نمی رفتی ولی حال که انقدر خسته ای به خدا می سپارمت .

+کاش یک هزارم شعور تو رو هزارتا بلاگرا دیگه داشتن!

۲۱ ۱۵
گفتگو
۲۶ بهمن ۰۲:۱۶

انگشت ها همیشه جا می مانند

روی ماشه ها

دستگیرۀ در

دکمه های پیراهن

انگشت ها جا می مانند

و وزیدن باد

هیچ سارقی را به یاد کسی نمی اندازد.

پاسخ :

:)
میلاد
۲۴ بهمن ۰۹:۵۴
یه موجی افتاده دوباره احساس می کنم خیلی از بچه ها دارن می رن دوباره یواش یواش ..........

پاسخ :

اینو از بقیه وبلاگ نویس ها باید پرسید که چرا؟
دوستانه
۲۳ بهمن ۱۳:۱۸

پرنده هایی که روی شاخه نشستند، هرگز ترس از شکستن شاخه ندارند...
زیرا اعتماد آنها به شاخه ها نیست، بلکه به بالهایشان است...

همیشه به خودت اعتماد داشته باش، خودت را باور کن!
همیشه خودت را نقد بدان، تا دیگران تو را به نسیه نفروشند...

سعی کن استاد تغییر باشی، نه قربانی تقدیر...
"در زندگیت به کسی اعتماد کن که به او ایمان داری نه احساس" و هرگز، به خاطر مردم تغییر نکن! این جماعت هر روز تو را جور دیگری می خواهند...
مردم شهری که همه در آن می لنگند، به کسی که راست راه می رود می خندند

دوستانه
۲۳ بهمن ۱۱:۱۵

سلام

دلم میگیره از رفتن دوستانم . امیدوارم مشکلات  و دردسرهای دنیای مجازی باعث اینکار نشده باشه

پاسخ :

من خودم امیدوارم که زودتر برگردند
faram ...
۲۱ بهمن ۱۰:۴۲
دلنشین مینویسند ..من امروز تا فقر فرهنگی رو خوندم ..عالی بود ..امیدوارم برگردن :)

پاسخ :

من هم امیدوارم
Raha
۲۱ بهمن ۰۸:۳۸
..از رفتن و خداحافظی و هرکلمه ای بین این دو بدم میاد :
به هرحال امیدوارم دوباره بنویسند.

پاسخ :

من هم امیدوارم
tahi :D
۲۰ بهمن ۰۸:۴۱
اره دیگه نیلی نمینویسه و دلمم برای نوشته هاش تنگ شده
امیدوارم که حالش خوب باشه 

پاسخ :

منم امیدوارم
sina S.M
۱۹ بهمن ۲۳:۲۶
میشه اون ایمیلی که برات فرستادن و باعث شد برگردی رو برام بفرستی یا اینجا پستش کنی؟

پاسخ :

خیلی خیلی شرمنده ام . این ایمیل خصوصی است و نمی تونم اون رو در اختیار کسی بگذارم
این ایمیل برای من ارسال شده و دوست ندارم کسی از محتوای اون با خبر بشه . از اینکه گفتم نه متاسفم ولی نمی تونم . شرمنده
آسـوکـآ آآ
۱۹ بهمن ۱۴:۳۶
اصلن خوب نیست رفتن بلاگرها
مثلِ اینه که یهو ببینی همسایه رو به روی خونتون رفته و برای همیشه اون خونه قراره تاریک بمونه . . .

پاسخ :

دقیقا همینطوره ...
Aramam .F
۱۸ بهمن ۲۲:۱۲
رفتن یه بلاگر واقعا تلخه:/...هرچند ناشناس...
امیدوارم هرجا هستن شادو سربلند باشن.

پاسخ :

ممنونم
my life
۱۸ بهمن ۲۲:۱۱
چه بد :( 
منم اصلن دوس ندارم کسی رو ک میخونم خاموش شه،ی جور بی خبری ..ی داستان ناتمام...

پاسخ :

دقیقا .. یه هو تبدیل به یک خط صاف و ممتد میشه
زبل خان
۱۸ بهمن ۱۸:۱۰
منم خیلی وبلاگ بستم و باز کردم. مدتی برای دیگران مینوشتم حالا برای خودم می نویسم.

پاسخ :

:)
آقای دیوار نویس
۱۸ بهمن ۱۴:۳۴
من نمیشناختم و نمی خوندم...ولی قطعاً با رفتن هر وبلاگ نویس، جایی خالی میشود که با هیچ چیز پر نمیشه....
کاش این فضایِ وبلاگ نویسی که این چند سال به زور دارد نفس میکشد، با رفتن هیچ وبلاگ نویسی ، حالش وخیم تر نشه...

پاسخ :

چی بگم ..
امیدوارم .. وبلاگ نویسی که نمی میره. شاید تک و توک باشه ولی نمی میره کامل
Nelii 💉📚
۱۸ بهمن ۱۰:۵۶
متاسفانه فقط چند تا از پست هاشو خوندم ولی قلمش رو دوست دارم.
دلم میگیره وقتی یه بلاگر خوب میره، دلم براش تنگ شد:(

پاسخ :

من از قبل تر دنبالش می کردم و ناراحت کننده است که رفته
ولی امید دارم که بر می گرده

miss bell
۱۸ بهمن ۱۰:۲۹
بلاخره هرچیزی پایانی داره

پاسخ :

درسته ..
ولی گاهی وقت ها هم میشه جلوی پایانش رو گرفت یا حداقل به تعویق انداخت
کنت مونت کریستو
۱۸ بهمن ۰۹:۵۷
این رفتنها خیلی دردناکه.
+دلیلی که نیلگون برای رفتنش اورده کافی نیست.میتونست کنترلش کنه.نیازی به رفتن نبود!

پاسخ :

گاهی وقت ها از کنترل آدم خارج میشه و دیگه حوصله ادامه دادن براش نیست.
به همین منظور میگه میرم . نمی تونم ادامه بدم . و جون حمایت های گذشته در دنیای وبلاگ نویسی نیست این رفتن سریع تر صورت می گیره.
فضای وبلاگها خیلی سرد شده . بیشتر از چیزی که فکرش رو کنیم .
الهه ...
۱۸ بهمن ۰۱:۵۰
من چند پست آخرشون رو خوندم. در واقع از همون صفحه ی وبلاگ شما پبداشون کرده بودم. و واقعا به نظرم رسید چقدر خوبه که آدم نوشته ی افراد با شغل های متفاوت رو بخونه(اکثر کسانی که وبلاگ شون رو می خونم دانشجو هستن یا تو یه شرکت کار می کنن و فروشنده بودن ایشون برام جالب بود) .
امیدوارم باز هم بنویسن. من هم ناراحت شدم از رفتن شون.

پاسخ :

من فکر می کنم بر میگرده ..
چون نمی تونه ننویسه ..
دست نویس
۱۸ بهمن ۰۰:۵۸
آره من هم مطلبشون رو دیده بودم و رأی منفی دادم
حقیقتش رو یخواهید ناراحت شدم، امیدوارم که برگردن

پاسخ :

منم امیدوارم
Sabireh
۱۷ بهمن ۲۳:۵۱
نوشته هاشون رو گاها مطالعه میکردم... :(

نمی دونم چی میشه گفت... امیدوارم نوشته شما رو بخونن. 
شاید برگشتن... 
.....

پاسخ :

:)
Unknown 96
۱۷ بهمن ۲۳:۴۴
ان شاءالله که برگردن دوباره 
اینجوری یهویی ها خیلی بده :((

پاسخ :

خیلی بده
آرام :)
۱۷ بهمن ۲۳:۳۰
انشالله که موفق باشه اگرچه اولین بار بود که رفتم وبشون.

شاید برگشتن و نوشتن :)

پاسخ :

شاید ..
من که چشم آب نمی خوره .
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
اینجا کوچه دوازدهم است . روایات و اتفاقات یک کوچه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان