کوچه شماره ۱۲

روایات یک کوچه

62

شصت و دو تا پست زده بودین !!!! همشو تازه خوندم!!

و من نخونده بودم توی این مدت . همه تون رو خوندم . فقط اونهایی که واقعا نظری داشتم نظر گذاشتم . ببخشید ولی باور کنین خوندمتون :)

ای پی مو ببینین متوجه میشین اومدم :)) خیلی خوبه که همه قلمشون گرمه و می نویسن . بازم بنویسین . نظر داشته باشم می دم حتما !

ناشناس عزیز هم رفت ولی بر میگرده .. این رفتن رفتن درستیه . بهتره آدم کمی هم روی خودش سرمایه گذاری کنه و وقت بذاره . این رفتن به شرط برگشت خیلی خوبه . امیدوارم هر جا هست سالم و سرحال باشه و به چیزهایی که می خواد برسه

و اینکه مراقب روزهاتون باشین . نظرات این پست رو بستم که زحمت براتون نشه برای نظر گذاشتن .

خداوند به هممون توفیق بده

۱۳

ببخشید

دوستانم ببخشید که نمی رسم بخونمتون . حسابی خجالت زده ام .

مدتی است که سرم خیلی خیلی خیلی شلوغ شده و درگیر مشکلات زندگی هستم . خیلی ببخشید که نمی رسم مطالعه تون کنم . خواستم یک پست بدم و از احوالتون با خبر بشم . حالتون چطوره خوبین؟

خوشین؟

۱۹ ۱۱

نیلگون هم رفت ..

متاسفانه وقتی داشتم وبلاگ دوستانم رو چک می کردم دیدم که یک وبلاگ خوب دیگه خاموش شد برای همیشه . در دیار نیلگون وبلاگی بود که حتی قبل از نوشتن کوچه دوازدهم اون رو دنبال می کردم . همیشه عادت دارم خیلی از وبلاگ ها رو به صورت خاموش دنبال می کنم و حتی رد ای پی هم از خودم براشون نمی گذارم . خیلی خبر جالبی نبود . شاید برای همین خاطر بود که وقتی رفتم به پست آخرش روی دکمه قرمز رنگ مخالف زدم و رای مخالف به رفتنش دادم .

بد نمی نوشت . روزانه های عادی ای که شاید از یک فیلتری به اسم افکار رد میشن و با قلم خودش روی وب ثبت میشن . روز نوشته هایی که زیاد هم بد نیستن و آدم دوست داره بدونه در روزمرگی های او چه گذشت . او هم مثل من و مثل خیلی های دیگر می نوشت و ادامه میداد . به همین منظور رفتن او قطعا یک چراغ دیگر را برای همیشه خاموش کرد . یک چراغ از چراغستان وبلاگ نویسی فارسی .

نیلگون و نوشته هایش را دوست داشتم و چون هیچ ابزار ارتباطی برای این که بشه باهاش در تماس بود وجود نداشت گفتم که برای خداحافظی انقدر ارزش داشت که برایش یک پست بنویسم و نوشتم . شاید منی که تازه رفتم و به خاطر محبت دوستان عزیزم دوباره بازگشتم بیشتر درکش کنم . گاهی وقتی ها واقعا آدم خسته میشه و نمی تونه . نمی تونه ادامه بده . می بینه اصلا صرف نمی کنه ادامه دادن ... وقتشه که دکمه خاموش شدن رو بزنه و برای همیشه بره

نیلگون عزیز حتی اگر آدرس ایمیلی داشتم ازت هم باز این پست خداحافظی رو برایت می نوشتم . امیدوارم هرجا که هستی سلامت باشی و اگر روزی دلت خواست باز گردی و بنویسی . گرچه دقیقا می توانم حس و حالت رو درک کنم . از اینکه مدتی نوشتی و گذاشتی من و دیگر مخاطبانت دوستی داشته باشیم از تو ممنونم و همین که تا به امروز پشت تریبون وبلاگ خودت نوشتی بهت افتخار می کنم .

امیدوارم همیشه آسمون برای تو آبی ترین آبی ها باشه و بتونی هر چیزی که فکر می کنی برات بهترینه به دست بیاری . قطعا دوست نداشتم پست آخر تورو ببینم . همانطور که خیلی ها دوست نداشتن پس آخر من رو ببینند . حتی نمی دانم که این مطلب که برات نوشته شده رو می خوانی یا نه . ولی همیشه رفتن سخته . هر کسی که خاموش بشه به اندازه خودش اثر می گذاره .

هر جا هستی برات بهترین ها رو آرزو می کنم . ای کاش نمی رفتی ولی حال که انقدر خسته ای به خدا می سپارمت .

+کاش یک هزارم شعور تو رو هزارتا بلاگرا دیگه داشتن!

۲۱ ۱۳

برگشتم ..

ایمیلی از یکی از دوستانم دریافت کردم که داخلش توضیحاتی نوشته شده بود و به هیچ عنوان نمی تونستم بازنگردم .

نمی شد حرفش رو زمین بگذارم یا توضیحاتی بدهم. در اصل حرف های خودم رو به خودم زدن ایشون . به احترام ایشون بازگشتم اما پست های قدیمی رو حذف کردم .

یک نوع دیگر می نویسم

این پست هم موقت می باشد :)

۲۵ ۱۶

احمق ترین

احمق ترین آدم ها کسی هست که در مقابل فهمیدن مقاومت کند!


۹ ۱۱

فراموشی یک ایده

ایده ها دقیقا وقتی به ذهن آدم میان که به کامپیوتر و دفتر یادداشت و هیچ چیز دیگه ای مثل این دسترسی نداری و دقیقا وقتی یادت میره که اولین حرکت لمس از عصب های دستت به مغزت برسه که یک موبایل یا دفتر یادداشت یا کامپیوتر رو لمس کردی . اون موقع است که ایده به راحتی از ذهنت می پره .

پس درنتیجه همیشه یه دفتر یادداشت یا موبایلی چیزی در کنارتون باشه :)

۱ ۱۰
اینجا کوچه دوازدهم است . روایات و اتفاقات یک کوچه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان